روند قضايي در ايالات متحده آمريکا هميشه موضوعي جذاب براي توليد کنندگان و کارگردانان آمريکايي بوده است . گاه آنها خود روند قضايي را موضوع قرار مي دادند و اينکه اين سيستم ارزش هاي موجود در جامعه را چون عدالت قضايي تجلي نمي دهد و گاه موضوعات مطرح شده در اين سيستم خصوصا آرای ديوان عالي اين کشور توجه آنها را به خود جلب مي کند. پرونده هايي چون آن چيزي که ما تحت عنوان مرگ آسان ( Euthanasia در فارسي از واژه اتانازي هم استفاده مي شود ) مي شناسيم از جمله موضوعات جدي هستند که در اين نظام حقوقي مطرح شده و در موردشان فيلم توليد شده است. مثلاً فيلم تو جک را نمي شناسي (You don’t know Jack) .

موضوعاتي از اين دست دغدغه بسياري از فيلسوفان حوزه هاي هنجارين را در دوران کنوني به خودش مشغول کرده است ، از طرفي فيلسوفان اخلاق مي کوشند با توجه به اصول نظام اخلاقي خود در باب موضوعاتي چون مرگ آسان به گونه اي موضع گيري کنند که نه دچار تناقض دروني در سيستم اخلاقي خود شوند و نه با ارزش هاي موجود به مخالفت مستقيم به پردازند . از سوي ديگر فيلسوفان حقوق به خصوص جزا و عمومي در مورد يک موضوع پاسخي قضايي پيدا کنند . تصور کنيد که دکتري به فردي که دچار بيماري بدون علاج است و درد شديدي را تحمل مي کند کمک مي کند که خودش را بکشد ، گاه اين دکتر خود اقدام به اين عمل کرده است گاه وسايل را فراهم کرده است که فرد به آساني اين امکان برايش فراهم باشد. آيا شکل اول در حقيقت يک نوع قتل است ؟ اگر صرفا مبتني بر قانون پيش برويم اين يک قتل عمد محسوب مي شود ، اما آيا ما در درون خود اين موضوع را يک قتل عمد مي دانيم در حالي که مقتول با رضايت کامل از دکتر خواسته است که او را از دردي که مي کشد رها کند ؟ در شق دوم چه ، آيا مي توانيم دکتر را به خاطر تشويق به خود کشي معاون در خودکشي بدانيم ؟ اگر خودکشي را جرم انگاري نکرده باشيم چه ؟ آن چنان که مي بينيم اين موضوع ( مرگ آسان ) بسيار سوال برانگيز است و فيلم تو جک را نمي شناسي به جهتي از جهات به اين موضوع پرداخته است .

نقش اول اين فيلم را آل پاچينو بازيگر ايتاليايي اصل بازي مي کند . وي پزشکي بازنشسته و يک هنرمند است که هم تابلو نقاشي مي کشد و هم فلوت ميزند، با ايده هايي متفاوت در مورد وظايف پزشکي به همين خاطر از جامعه پزشکي دور افتاده است وي در دستگاهي را توليد کرده که به وسيله آن مي توان مرگي آسان و بدون درد داشت. همکاران او در ابتدا مارگو خواهر وي و يکي از کارگران بيمارستاني که قبلا جک ( آل پاچينو ) در آن کار مي کرده است ، هستند و در ادامه زني که نقش يک فعال اجتماعي کوچک را دارد به وي ملحق مي شود . اولين بيمار وي زني مبتلا به بيماري ام اس است . در صحنه اي که جک طنابي را در اختيار او قرار مي دهد قبل از اينکه او توضيح دهد که هر وقت که خواستي مي توان با اين طناب دستگاه را راه بياندازي ، زن طناب را مي کشد و به از جک به خاطر کاري که براي او کرد تشکر مي کند . پليس جک را دستگير مي کند اما دليلي براي نگه داشتن او در بازداشت ندارد از طرف ديگر مارگو به سراغ يک وکيل حرفه مي رود تا از حقوق جک دفاع کند ، او مي پذيرد که بدون دريافت حق الوکاله از وي دفاع کند . پروانه جک را به عنوان يک پزشک باطل مي کنند و ديگر وي امکان استفاده از دستگاهش را نداشته اما وي تسليم نمي شود و از نوعي گاز خاص براي کارش استفاده مي کند . جک به عنوان دکتر مرگ در کل ايالت ميشيگان شناخته مي شود با او مصاحبه تلويزيوني مي کنند و افرادي به اعتراض در نزديکي خانه او جمع مي شوند . در گفت و گويي که بين جک و يکي از اين افراد رخ مي دهد ، او به جک مي گويد مگر تو خدا را نمي شناسي و جک در پاسخ مي گويد چرا من هم يک آمد مذهبي هستم و خداي من يوهان سباستين باک ( نوازنده معروف آلماني ) است ، حداقل اين است که خداي من از آن نوع خداهاي خلق شده نيست . در ادامه مسير خواهر وي به علت سکته قلبي مي ميرد و همکار فعال زن اجتماعي او نيز به سرطان مبتلا مي شود و از وي درخواست مي کند که به وي کمک کند تا آسان بميرد . از يک سو مرگ خواهر و همکارش و از سوي ديگر رد خواسته وي از سوي وکيل در مورد کشانده پرونده به دادگاه عالي و تلاش براي تصويب يک قانون در مورد جواز مرگ آسان ، باعث مي شود که جک تصميم نهايي اش را بگيرد . او که تا به حال موقعيت را فراهم مي کرد تا فرد خودش ، خود را بکشد ، يکي از بيمارانش را با دست خود مي کشد از آن فيلم مي گيرد و به تلويزيون مي دهد تا آن را پخش کند ، به طور طبيعي او را به جرم قتل دستگير مي کنند . او وکيل خود را اخراج مي کند تا خود به تنهايي در دادگاه حاضر شود و تمام اميدش بر شهادت اعضاي خانواده بيمارش هست . وکلا مقابل براي اينکه او نتواند از اين حربه استفاده کند يکي از عناوين مجرمانه اي که به وي نسبت داده بودند را پس گرفتند بنابراين او نمي توانست از شهادت اعضا خانواده بيمار استفاده کند چون بي ارتباط بود . او که تخصصي در امر وکالت نداشت به راحتي در پرونده شکست خورد و به 25 سال حبس محکوم شد .

اين فيلم داراي چند محور حقوقي است :

1. بحث مرگ آسان ، از جرم انگاري تا حق انساني

2. حق انتخاب انسان ، تعارض ارزش هاي جامعه و حق هاي بنيادين انسان

3. حق انسان بر آزادي و انتخاب شغل

4. مسئله نافرماني مدني

درست است که موضوع اصلي فيلم مرگ آسان است و توليد کننده از پرداختن به آن غافل نشده است اما چيزي که بيشتر صحنه هاي فيلم را به خود اختصاص داده است شخصيت جک به عنوان يک پزشک متفاوت انديش است . وي اين تفاوت در نگاهش را به تفاوت نگاه افرادي چون گاليله شبيه مي داند و مخالفان خودش به تاريک انديشي متهم مي کند . آن چيزي که بيش و پيش از همه چيز به ذهن يک حقوقدان در اين فيلم مي رسد ، حقوق جک هست که به راحتي توسط سيستم قضايي پايمال مي شود . او حق بر آزادي داشت و هيچ جرمي مرتکب نشده بود و پليس او را زنداني مي کرد و تا وقتي وکيل وي با استناد به مفاد قانوني او را از دست پليس نجات نداده بود او در بازداشت مي ماند . صدور وثيقه هايي که در توان پرداخت جک نبود ، ( 5 دفعه در طول فيلم جک به دادگاه کشيده مي شود و دوبار وثيقه اي صادر مي شود که در توان مالي جک نيست ولي وکيل او آن را ضمانت مي کند ) . اين در حالي است جرم جک تنها اين بود که متفاوت مي انديشيد ، در پايان فيلم قاضي ادعا مي کند ما کشوري هستيم که عقايد متفاوت را مي پذيريم ، اين سوال مطرح است آيا اين گونه عقايد متفاوت را مي پذيرد !!!؟ آن چيزي که نگراني يک حقوقدان را زياد مي کند اين است که آيا افراد مي توانند خالي از هرگونه موضع گيري نسبت به موقعيت قانون را اجرا کنند . توجه داشته باشيد که اين جا بحث حقوق بنيادين شهروندان است بحثي فراتر از قانون است ، بحث ، بحث عدالت است . بدين توضيح که سيستم با نا ديده گرفتن حقوق بنيادين ، عدالت را زير پا گذاشته است .

مسئله ديگري که بيشتر به چشم من آمد مفهوم گونه اي از نافرماني مدني در رفتار جک بود . وقتي او را بازداشت مي کردند اعتصاب غذا مي کرد و وقتي به نظرش رسيد مرگ آسان يک حق انساني است ، خودش را به گونه اي فدا کرد تا به اين وسيله اين حق را ايجاد کند . قاضي که جک را محکوم کرد به جک گفت در سيستم قضايي روش هاي اعتراض به قانون پيش بيني شده ، شما مي تواني مقاله بنويسي ، مصاحبه کني و ... اما نمي تواني قانون را تا زماني که قانون است زير پا بگذاري . مسئله اعتبار قانون مسئله بسيار جدي است که مورد پرسش متفکرين اثبات گرا قرار گرفته است . سوالي که مطرح است اين جاست که آيا من از هر قانوني که تصويب مي شود بايد تبعيت کنم ؟ در حالي که آن را خلاف عدالت يا خلاف ارزش هاي موجود مي دانم . ممکن است قانوني خلاف عدالت باشد ولي خلاف ارزش هاي موجود نباشد و از همين جهت من به عنوان يک مخالف در جبهه اقليت قرار مي گيرم چه کسي در اين شرايط از من حمايت مي کند ؟ نمونه اين روش اعتراض به قانون را در فيلم زندگي ديويد گيل هم مي بينيم در آن جا شخصيت اصلي براي اينکه نشان دهد حکم اعدام يک حکم ناروا است وسيستم قضايي با تمام امکانتش ممکن است اشتباه کند و انسان بي گناهي را از زندگي محروم کند ، به گونه اي مرگي را صحنه سازي کرد که دادگاه او را قاتل اعلام کرد و او اعدام شد و فيلم صحنه هاي مرگ را به دست يک خبر نگار مي دهد . در هيچ کشوري قانون گذاري به روش احسن انجام نمي شود در بسياري از کشور هاي دنيا هم روش هاي حقوقي و اجتماعي کارسازي براي اعتراض به قانون وجود ندارد . آيا چنين روش هايي ( مرگ گيل در فيلم زندگي ديويد گيل و زنداني شدن جک در فيلم تو جک را نمي شناسي ) سبب بي اعتباري قانون نمي شود ؟ حق بر مخالفت با قانون چه طور مي تواند در قالب هاي خاصي شناسايي شود و بگوييم اين روش ها همين هاست و لا غير . نافرماني مدني چيزي فراتر از تئوري هاي اثبات گرايانه است .

نگاه حقوقي بر موضوع اين فيلم ، بحث جدي مرگ آسان را پيش روي ما مي گذارد . سوالي که مطرح مي شود اين است که آيا بايد مسئله مرگ آسان را جرم انگاري کرد يا خير ؟ يا جلوتر آيا بايد مسئله خودکشي را جرم انگاري کرد يا خير ؟ متعارف اين است که جرم ، عملي است که يکي از ارزش هاي اجتماع را زير پا مي گذارد ، هر چقدر اين ارزش مهم تر ، وزنه جرم و مجازات سنگين تر . گرفتن حيات انساني را به هر نحوي جرم مي دانيم از اين جهت که حيات انساني را يک ارزش در جامعه مي دانيم ، به همين خاطر قتل انسان دم مرگ را هم ، قتل محسوب مي کنيم . از طرف ديگر بايد به انسان ها حق انتخاب داد وقتي کسي جاي انسان ها انتخاب مي کند در حقيقت آنها را ابزار گونه ديده است و سخت بشود به آن موجود انسان گفت . به اين جهت که حق ها حافظ انسانيت انسان مي باشند . سوالي که در اين جا مطرح است اين است که آيا حقوق انساني براي ارزش هاي اجتماعي ارجح هستند ؟ از طرفي ما ادعا مي کنيم که جامعه انساني هستيم اگر ارزش ها حقوق ما را از ما بگيرند از ويژگي انسانيت اين جامعه چه باقي خواهد ماند ، از طرف ديگر ارزش ها حامي حيات اجتماع هستند به تعبيري و جامعه اي که ارزش هايي که بر آن بنا شده را از دست بدهد در مرز زوال قرار مي گيرد ( بايد توجه کرد معنا زوال تغيير در ارزش ها نيست ) .

در پايان به دوستان پيشنهاد مي کنم که اين فيلم را نگاه کنند ، اگر چه موضوع فيلم که يک موضوع حقوقي است مسئله ايران نشده ولي اين به معنا آن نيست که ما روزي به اين مسئله مواجه نخواهيم شد . اگر موضوع فيلم موضوع حقوقي نيست بنايي که اين موضوع بر روي آن ساخته شده يک مسئله جدي حقوقي است و ما موارد از اين تعارض را در جامعه خود داريم . از طرف ديگر جنبه هاي مختلف ديگر فيلم ديدني است .

نوشته شده توسط کوروش نیلی دانشجوی کارشناسی ارشد حقوق دانشگاه شهید بهشتی